قدر اهل درد صاحب درد مىداند كه چيست
مرد صاحب درد، درد مرد، مىداند كه چيست
هر زمان در مجمعى گردى چه دانى حال ما
حال تنهاگرد، تنهاگرد مىداند كه چيست
رنج آنهايى كه تخم آرزويى كِشتهاند
آنكه نخل حسرتى پرورد مىداند كه چيست
آتش سردى كه بگدازد درون سنگ را
هر كه را بوده است آه سرد مىداند كه چيست
بازى عشق است كاينجا عاقلان در ششدرند
عقل كى منصوبه اين نرد مىداند كه چيست
قطرهاى از باده عشق است صد درياى زهر
هر كه يك پيمانه زين مىخورد مىداند كه چيست
پي نوشت:
هر كسى نمىتواند درد عشق را درك كند مگر اينكه خودش صاحب درد شود، همانگونه كه حال تنهاگرد را تنهاگرد مىداند كه چيست، آتش سردى كه درون سنگ را بگدازد كسى مىداند كه داراى آه سرد بوده باشد، بازى عشق را عقل در نمىيابد، بايد باده عشق را نوشيد و هر كس يك پيمانه از باده عشق را بنوشد مىتواند عشق را و صد درياى زهر آن را درك كند. پس بايد عاشق بود تا درد عشق را درك نمود.

|